| یادداشت های پراکنده در باره ی آقای هوکه |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
در زمانی به کوتاهی دو پیام کوتاه!
مثل وقتی که حالت از High به Overdose بدل بشه.
گه گیجه می گیری.
این یکی رو هم حتما بخونین:
"عادت می کنیم" از "زویا پیرزاد"
| لینک نوشته |
بازم میگم این کتاب رو بخونین. از ما گفتن.
اگر شبی از شب های زمستان مسافری - ایتالو کالوینو
| لینک نوشته |
سفر به انتهای شب - لویی فردینان سلین. خواستین بخونین.
تصمیم گرفتن کار سختیه قبل از تصمیم گرفتن. بعدشو نمی دونم. این هیچ ربطی به سلین نداشت.
اینم همینطور:
سیگار دود می کنم. غمی مرا فرا می گیرد. سگی از کنار ردیف درختان می گذرد.
| لینک نوشته |
آن روز آب را دیدم که روان بود. خودم را دیگر در آینه نمی بینم. راه نمی روم. اندیشیدن که هیچ. خانه ی دیوار به دیوار ما را خراب می کنند و من از خواب می جهم. کلاهی را بر عکس بر سر می گذارم و ..........
من گیج می زنم. صبحانه روی میز مانده است و من گیج می خورم. سرم گیج می رود و هیچ نمی فهمم این بلایی است که بر سرم می آید یا کلاغ بر بالای سرم پرواز می کند. تنها به چیزی خیره می شوم و به چیزی نمی اندیشم و همه چیزی را به ..........
برای من تنها دو راه مانده است : ادامه دهم یا ادامه دهم ..........
After the game is befor the game ..........
| لینک نوشته |
هرگاه به تنهایی فکر می کنم به نتایجی می رسم. نه این که به تنهایی به عنوان موضوع بلکه تنها فکر کردن منظورم است. کافی است دیالوگی با کسی صورت گیرد. نتایج شکلش عوض می شود. این از ذهن یک بیمار ناشی می شود یا قاعده ای است کلی؟
| لینک نوشته |
گذر از سختی ها و دشواری های زندگی قدم نهادن در راهی است که آن را پایانی نیست.
گذر نکردن از این سختی ها لازمه ی کشیدن رنجی است که تا پایان عمر همراه ماست.
جملاتی اینگونه هذیان وار و به غایت ساده از لحاظ معنا به ذهنم می رسد و فکر می کنم چیز بزرگی کشف کرده ام. در حالی که هر کسی این ها را می داند. ذهنم تنها بازی هایی از این دست انجام می دهد و در خواب نیز مرا رها نمی کند.
| لینک نوشته |
نوشته های قبلی همه پریده. یا شاید من اینجوری فکر می کنم.
عمو ویگلی هم گذاشته رفته.
من ؟ آقای هوکه.
میخوام یه چیزایی این تو بنویسم ولی قلمم به خوبی عمو ویگلی نیست. ولی مهم نیست. همه چیزنوشتنه.
اسم وبلاگو به یاد عمو ویگلی تغییر نمیدم. خیلی دوست دارم دوباره ببینمش. هر جا هست ... خودش می دونه چی می خوام بش بگم.
هوکه.
| لینک نوشته |
هوکه بعضی وقتا خيلی چيز به نظر می رسه. يعنی ... می دونين مثلا هوکه از اون دسته آدماييه که ... اصلا بذارين با يه مثال قضيه رو روشن کنم:
مثلا فکر کنين اون تو يه ساندويچی نشسته و داره با خيال راحت ساندويچشو گاز می زنه. يهو صاحب مغازه تلويزيونی رو که گوشه ی بالای سمت چپ مغازه اش گذاشته رو روشن می کنه يعنی جايی که درست پشت سر هوکه اس. هوکه بر می گرده و يه نگاهی به صفحه ميندازه. اون هميشه دشمن تلويزيون بوده و هست و خواهد بود ولی جلوش نمی تونه خودشو کنترل کنه. برای همين تلويزيون خونه شو بخشيد به يه بچه ی آدامس فروش که خيلی بهش گير داده بود. يعنی می فهمين؟ اون رو يه سری چيزا خيلی با قاطعيت نظر ميده ولی فقط وقتی داره حرف ميزنه. يه جای ديگه اگه باشه شايد حتی يادش بره چی گفته. نمی دونم می گيرين چی ميخوام بگم يا نه؟ يعنی توی حرف زدن يه مرام خاصی داره. می دونين اون حرف ميزنه فقط محض حرف زدن يا واسه پرت کردن حواس خودش. البته با هر کسی هم نمی تونه خوب حرف بزنه. فقط با اونايی که باهاشون راحته خوب حرف می زنه و در اين صورت می تونه همين جوری بگه و بگه و بگه. ولی خوب زياد اهميتی به حرفايی که می زنه نميده. شايد بهتر باشه اينجوری بگم که خودشو در قيد حرفايی که زده قرار نميده. نه اين که بخواد اين کارو بکنه. من دارم اينجوری تحليلش می کنم. اصولا اينجور آدميه. معمولا وقتی داره حرف می زنه يه سری چيزای ثابت داره که تعريف می کنه بهد يهو و فی البداهه بسته به موضوع و زمان و مکانی که توشه نظر ميده و اونا رو تحليل می کنه.
خودم اصلا از اين چيزی که نوشتم خوشم نيومد. شايد بايد همين الان قطعش کنم يا شايد بايد موضوعو عوض کنم. در هر حال ...
آها. اون با آدما اون جوری که هستن برخورد می کنه. يعنی اونارو همون جوری با اخلاق و خصوصيات خودشون می پذيره. نه اين که مثلا بهشون متلک نگه يا مسخره شون نکنه ها. نه فقط اين که اونا رو نصيحت نمی کنه يا مثلا از دستشون عصبانی نميشه مگه اين که قضيه مستقيم به خودش مربوط بشه که در اين صورت هم زياد فرقی نمی کنه.
اينم از اين. ديگه چی بگم؟ بعضی روزا اصلا واسه نوشتن خوب نيست. خودتون که می دونين. اصلا بذارين يه سری شروع داستان واستون تعريف کنم. داستانايی که بعدا قراره نوشته بشن با همين شروع ها. آخه شروع واقعا چيز مهميه :
-هوکه در شرايط بدی قرار گرفته بود. از همه طرف داشت بهش فشار می اومد که يه کاری رو انجام بده. اما اون دلش نمی خواست. حالا کاره چی بود؟ ...
-هوکه رو که ديدم اول با خودم گفتم نکنه چيزی شده باشه. ولی بعدش ...
-هوکه فقط داشت سربه سرم ميذاشت. قضيه ی دزديدن سهام های يه شرکت بزرگ نفتی که چند وقت پيش ...
-هوکه رفت که رفت ...
-هوکه به مرض سختی مبتلا شده بود که هر کاری می کرد نمی تونست خودشو از دست اون خلاص کنه. يکی از روزا با دکترش که در غرب دور زندگی می کرد تماس گرفت ولی به دلايل نامعلومی تماس ميسر نشد. هوکه اولش خيلی خورد تو ذوقش ولی کم کم با اراده و اعتماد به نفس تونست به بيماريش غلبه کنه و متعاقبا به همه ی اون چيزايی که در زندگيش دوست داشت رسيد. اما اين پايان کار نبود ...
-اصلا هوکه ...
شايديه روز يه سری از پايان ها رو هم واستون بگم. ولی ترجيح ميدم که يادداشت ها روند فعليشونو هرچند پراکنده ادامه بدن تا اشکالی در برنامه ها پيش نياد. برنامه های بزرگی که تو سر همه مونه.
| لینک نوشته |
يه روز تصميم گرفتيم بريم مسافرت.اونم پای پياده .هوکه تو اين کارا آخرشه. جاهايی رو پای پياده رفته که واقعا جور ديگه ای نميشه اون جاها رفت. کوله هامونو بستيم و به سمت شرق راه افتاديم. نه اين که فکر کنين اين حرکت جنبه ی نمادينی داره و ما می خواستيم سير و سلوک خاصی رو آغاز کنيم. فقط هوکه می خواست اون ورا رو ببينه. هوکه هميشه ميگه: هيچ گونه نماد و هدف و مسير و سير و سلوک و واژه هايی از اين دست رو قبول نداره. يه خورده قبول کردنش سخته ولی وقتی قبول کنی راحت ميشه. ما صبح تا شب راه می رفتيم و شب تا صبح من می خوابيدم. هوکه ستاره رصد می کرد. نگفته بودم؟ هوکه روزی يکی دو ساعت بيشتر نمی خوابه. تو بچگی يه بيماری می گيره که به اين روز ميندازتش. اولش فکر می کردم خيلی سخته آدم اينجوری زندگی کنه. ولی اون اينقدر کار واسه کردن داره که بتونه وقتشو باهاش پر کنه.يعنی کار واسه خودش می تراشه. حالا من ميگم کار شما فکر می کنين چی. شايد شما به خيلياش نگين کار. ولی هوکه به هر کاری که داره انجام ميده واقعا مثل يه کار نگاه می کنه. هدف خاصی رو دنبال نمی کنه ها ولی لذتی رو که از کار کردن می بره با هيچ کاری عوض نمی کنه. مثلا اون بررسی منحنی های ناشی از حرکت پاهای يک بازيکن سپکتکرا رو هم کار می دونه. اينجوری هم نيست که دنبال ماجراجويی باشه تو زندگی. نه. اون فقط دنبال علايقش ميره. کافيه از يه چيزی خوشش بياد.
من خيلی از بحث اصلی دور ميشم؟ خودم همچين فکری نمی کنم. مشکل اينه که شايد شما فکر می کنين بحث ما سر سفر به شرق و تعريف يه خاطره ی بامزه از کارای هوکه است يا مثلا يه چيزی که آدمو واسه يه لحظه ام که شده به فکر فرو ببره. من که همچين قصدی ندارم.
خلاصه اين که وقتی روی بام فلات وايساده بوديم و خيلی ذهنی احساس ارتفاع بهمون دست داده بود هوکه چادرشو علم کرد. رفت تو و زیپو بست. بعد از ۳-۴ دقيقه که اون تو بود اومد بيرون. لباساشو عوض کرد. چادرشو بست و بهم گفت برمی گرديم. واقعا چی می تونستم تو اون لحظه بگم؟ اون موقع به زور خودمو راضی کردم که برگرديم و کلی هم بد و بيراه به هوکه نثار کردم و تا مدت ها هم هی قضيه رو يه جوری تو سرش می زدم. ولی بعد کم کم آروم شدم. نه اين که به نتيجه ی جديدی رسیده باشم و کار هوکه واسم توجيه شده باشه. نه . اينا همش مال گذشت زمانه. البته اصلا مطمين نيستم که زمان به تنهايی اين کارو انجام ميده ولی يقين بگم از عوامل تعيين کننده اس.
می دونين بايد تو جمله ی قبلی نوشتنو قطع می کردم ولی يه حسی بهم گفت اين کارو نکن.
| لینک نوشته |

